تبليغاتX
خط خطی های من
خط خطی های من

در میان بادهای سرگردان زندگی از خود می نویسم

سالها بعد
چند سالی گذشت

اما هنوز رد پای خیالم، روی تارو پود وجودم هست...

هنوزم همون آدم قدیمی ام. کسی که همینجا می نوشت.

از خودش، از فکرش. 

به دوستاش کمک میکرد. پسری که دل نازکی داشت...


نمیدونم

بازم مثل همیشه نوشتن فکرام شده سخت ترین کار دنیا

اصلا شاید فکری در کار نباشه! شاید پر از هیچ باشه! 

آخه زبون لامصب چرا نمی چرخی؟ چرا راحت نمیگی چی میخوای؟ یا با چی راضی میشی و میذاری بقیه عمر زندگیمو بکنم؟!

هر روز که میگذره، حس میکنم بیشتر از دیروز پیر شدم!

چی بگم والا! یا امثال من، مال این دنیا نیستن، اشتباهی اومدن. یا اینکه دیوانه هستن و احتیاج به طی مراحل درمانی دارن....


» طبق عادت

حس و حال الان

زندگی: حسی ندارم بهش

جسم: بهترم

روح: ای تو رووحم...

درس: نم نمک میخونم. آخراشه. ولی خوب یه مقدار باید فراخی ما تحت رو کم کنم و بدرسم.

دوست: دوستای خوب کمن.

عشق: یادم رفته چیه دقیقاً...


نوشته شده در Mon 10 Oct 2011ساعت 10:21 PM توسط خودم | |