اینجانب در این پست میخوام از همه طلب کمک بکنم.
توی این یه ماهه که تا اومدن جوابای کنکور فرصت باقیه میخوام یه سری اطلاعات راجع به رشته ها پیدا کنم.
البته یه چیزایی سرچ کردم یه کتابایی هم در این باره خوندم اما اینا هیچ کدوم به دردم نمیخوره. میخوام اطلاعات رو از کسی بگیرم که خودش داره تو اون رشته تحصیل میکنه. رو این حساب ازتون خواهش میکنم اگه دانشجو یا فارغ التحصیل هستید رشته تحصیلیتونو بهم بگید. اگه دوست ندارید تو ملا عام بگید پیغام خصوصی بدین.
فقط رشتتون مربوط به گروه ریاضی فیزیک باشه.
پیشاپیش از همه تشکر میکنم.
قربون همتون.
----------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :
آرتمیس عزیز میگه در مورد علاقت بگو خوب من راجع به این خیلی فکر کردم دیدم به همه چیز علاقه دارم. آخه نخواستم موقع درس خوندنم به رشته خاصی وابسته بشم برای همین همه درسامو دوست داشتم مثلا عربی رو که همه ازش بدشون میاد من با خودم کاری کردم که بهش علاقمند بشم و بتونم تو کنکور از پسش بر بیام.
ولی:
از بچگی به برق خیلی علاقمند بودم. کوچیک که بودم برای همه ماشینام چراغ درست میکردم. کیت میبستم. کلید پریزای خونه رو من میبستم. وسایل برقی رو درست میکردم گاهی هم خراب تر میکردم.
از همون موقع تصور سه بعدیم خیلی خیلی قوی بود. برای همین بعدها توی درسایی مثل هندسه خیلی قوی بودم و با معلما کل کل میکردم و ...
از اول دبیرستان با معلم فیزیکم رابطه خیلی خوبی داشتم. برای همین به فیزیک هم علاقه مند شدم. تا حد المپیاد رفتم جلو. مرحله اولشم قبول شدم اما مرحله دومشو به خاطر کنکور دنبالش نرفتم.
شیمی هم سال دوم دبیرستان باز هم به خاطر معلم خوب بهش علاقمند شدم. اما نه به اندازه فیزیک.
پیش دانشگاهی ریاضیم قوی شد.
کامپیوتر رو هم 2 سال پیش از صفر شروع کردم و بینهایت بهش علاقمند شدم. دزدکی با کامپیوتر داداشم کار میکردم و کم کم پیشرفت کردم و در عرض یکسال مقام استانی و از اینام آوردم.
- پارسال فقط و فقط میخواستم دانشگاه کامپیوتر بخونم اما با یه برنامه نویس حرفه ای صحبت کردم میگفت وقتی تو مثلا یه مهندس مکانیک باشی و برنامه نویسی هم بلد باشی میتونی یه برنامه مهندسی بنویسی که ارزشش خیلی زیاده.
- رشته محض دوست ندارم.
سلام به همه دوستای گلم.
من بالاخره آزاد شدم. آزااااااااااد. نمیدونین چه حسیه. این که هیچ مشغله فکری نداشته باشی! وای خدا! خیلی خوبه.
یه سوالی که این روزا به هر کی میرسم ازم میپرسه اینه که: کنکورو چطور دادی؟
راستش...
بذارین از اولش بگم:
روز قبل از واقعه طبق عادت معهود رفتم کتابخونه. یه ذره کتابارو ورق زدم دیدم نه! خدایی اصلا حال ندارم! گفتم مهران (دوستم) بیا بریم بیرون. بنده خدا نه تو کارش نیست. یکم تو پارک جلو کتابخونه نشستیم دیدم داره سرم منحدم میشه! استرس نداشتمااا ولی نمدونم چم بود. خلاصه گفتم مهران بزن بریم یه وری دیگه. رفتیم مترو خود به خود حال کردم برم حرم حضرت عبدالعظیم. رفتیم. نمیدونین چه خبر بود اونجا! همه قیافه هاشون داد میزد کنکورین. خلاصه یه ذره خلوت کردم دیدم حالم خیلی بهتر شد. از حرم تا مترو هم پیاده اومدیم که خسته بشم شب راحت بخوابم. خیلی حال داد. خیلی هم خندیدیم. یکی از یکی دلقک تر بودیم.
ساعت 9 رفتم به بالین. اما خوابم نمیبرد. هی میچرخیدم. سرو ته میشدم. تا بالاخره ساعت ده و نیم به خواب ناز فرو رفتم.
صبح بیدار شدم یه دوش گرفتم و صبحونه جاتون خالی مامان حسابی زحمت انداخته بود.
رسیدم حوزه امتحانی. چشتون روز بد نبینه. این خیابون شبیه کارخونه ایران خودرو شده بود. پر ماشین. والدین گرامی همه در حال دعا و مناجات بودن. اما من به مادرم گفته بودم اگه بیای نه من نه تو. بمون خونه مثل همیشه.
ساعت 7 درب ها بسته شدن. رفتیم سر کلاس نشستیم. چشتون روز بد نبینه! این محیط بس ناجوان مردانه گرم بود. ای دریغا از یه کولری چیزی! خلاصه امتحان شروع شد. عمومی ها رو زدم. دور دوم خواستم نزده هامو بزنم خیلی وقت نشد. حالم شدیدا گرفته شد. چون میتونستم بیشتر بزنم. عمومی هارو جمع کردن و اختصاصی ها رو دادن. خیلی ناراحت بودم. به خودم گفتم ببین اگه بخوای ناراحت باشی اختصاصی هارو هم گند میزنی. هرچی از اون ناراحتی باید سر این یکی تلافی کنی (عجب تلقینی) یهو حالم عوض شد. این تلقین چه کارا که نمیکنه. با یه سرعتی اختصاصی ها رو می زدم که تا بحال نزده بودم. خدارو شکر وقت اضافی هم آوردم و مرور کردم.
تموم شد.
اما بعد امتحان تاسف عمومی ها رو میخوردم. همه بچه ها میگفتن گند زدیم.
اومدم خونه. بعد از ظهر یکم آبجی خانوم باهام صحبت کرد و دلداری داد. حالم خوب شد. الانم انگار نه انگار.
هرچی شد بادا باد.
اینم از ماجرای کنکور من.
- راستی قالب وبم خوکشل شده؟
- یکم راهنماییم کنین این روزا چی کار کنم؟! حوصلم سر رفته!
دارم میترکم. منفجر!! میفهمی؟ بابا این چه مسخره بازییه! کنکورو میگم. این همه جون کندن واسه ۴ ساعت؟ که زندگیت بهش بنده؟!
لعنت به این کشور ما که اینقدر عقب افتاده و بد بخته.
اصلا حوصله حرف زدنم ندارم. خسته شدم. به خدا خسته شدم. از اینکه صبح تا شب بشینم پشت میز خسته شدم. از رفیقای کنکوریم خسته شدم. از کاظم قلم چی و ابوالفضل جوکار بدم میاد. از مسئول کتابخونه بدم میاد. از مسیر کتابخونه متنفرم. از هرچی روانشناسی و مشاوره کنکوری بدم میاد. از انتگرال از دینامیک از الکتروشیمی از هزار کوفت و زهرمار دیگه بدم میاد.
تنوع! خدایا تنوع میخوام. دوست ندارم بتونم پیش بینی کنم فردا چی کار میکنم.
زندگی تهوع آور نکبتی. نمیخوامش.
میخوام واسه خودم باشم. میخوام وقتی اراده میکنم برم جایی بدون اما آخه برم.
نمیخوام فکر کنم. نمیخوام آینده نگر باشم. میخوام بدون اینکه به ساعتم نگاه کنم تو خیابونا راه برم.
چقدر با انرژی شروع کردم! پارسال همین موقع ها بود. میرفتم تو انباری کتابخونه از 7 صبح تا 8 شب یه بند میخوندم. مثل اسب. نهار و غذا کیلو چند؟! همون جا یه چیزی میخوردم از پا نیفتم. تو راه خونه مثل آدمای مست راه میومدم. خونه هم میخوندم. مسئله حل میکردم. فکر میکردم. قید همه چیو زده بودم. قیافه تعطیل. قلیون و سیگار تعطیل. گوشی تعطیل. لباس تعطیل. نذاشتم تو این مدت موهام از 1 سانت بلند تر بشه. زمستون به اون وحشتناکی کلمو با صفر زدم. وای وای کامپیوتر و نت هم که بهش معتاد معتاد بودم رو هم گذاشتم کنار. دور رفیق بازیو خط کشیدم. فقط خوندم. از مدرسه یه راست میرفتم کتابخونه. 5 تا کتابخونه میرفتم ( تنوع!!! ).سه شنبه ها که برنامه مدرسه سنگین بود میپیچوندم بازم کتابخونه.
از یکم عید رفتم مدرسه. یه کلاسو خالی کردم.من بودم و کتابام و یه قالیچه برای خواب. خونه نیومدم. فقط یکی دو بار اومدم دوش گرفتم و یه بارم چون داشتم از آلرژی خفه میشدم رفتم دکتر.
از عید به اینور یه کتابخونه جدید کشف کردم. با دوستم(احسان) 8 صبح تا 11 شب اونجا بودیم. جنازه میومدم خونه.
زندگیم همینطور گذشت. تا حالا. نمیدونم چه مرگم شده. میخونم اما نه اون جور که میخوام. دوست دارم شبا بیفتم رو تختم و غرق بشم از خستگی.
همه جا و همه چی واسم تکراری شده.
میرم سر جلسه آزمون آزمایشی حال ندارم به سوالا جواب بدم. اشتباه های مفت و الکی میکنم. جابجا میزنم.
ای خدااااا
کمکم کن.
پی نوشت : التماس دعا
امروزم خوب بود. یه خبر خوشحال کننده
داشتم . البته برای من خیلی فرقی نمیکرد.
روزایی که آخرش خسته میشم رو خیلی دوست دارم. امروز یکی
از اونا بود.
عجب هوایی بود. این مدل هوا رو خیلی
دوست دارم.
فردا تولد برادرمه. مریم میخواد
سورپریزش کنه. خودش جون نداره بادکنک باد کنه گفت باید بیای اینجا کمکم. تولدش یه
هفته پیش بود. بردیمش بیرون یه شام دادیم بهش و یه چند تا کادوی کوچیک که یه وقت
شک نکنه. منتها فردا هماهنگ کردیم با دوستاش یه جشن مفصل تر بگیریم .
یه داستان کوچیک تو وبلاگ غریبه بود خیلی به نظرم قشنگ
اومد. زیاد متن های عاشقانه دوست ندارم اما این یکی فرق میکرد.
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل
شب می راندند. آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند...
زن جوان : يواشتر برو من می ترسم...
مرد جوان : نه، اينجوری بهتره ...
زن جوان : خواهش می کنم من خيلی می
ترسم...
مرد جوان : خوب،اما اول بايد بگی که
منو دوست داری...؟
زن جوان گفت : دوستت دارم...
حالا می شه يواشتر بری...؟
مرد جوان گفت: من نشنیدم، بلندتر بگو
زن جوان با صدای بلند گفت : دوستت
دارم ...
مرد جوان : کلاه کاسکت نمیزاره صداتو
بشنوم ، برش دار بزار سر خودت و دوباره بگو دوستت دارم.
زن جوان هم کلاه کاسکت رو برداشت و گذاشت
سرش و با صدای بلند گفت دوستت دارم ...
مرد جوان هم لبخندی زد و گفت منم
دوستت دارم،حالا منو محکم بگیر.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده
بود.
برخورد موتورسيکلت با ساختمان حادثه
آفريد.
در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز
موتور سيکلت رخ داده،يکی از دو سرنشين زنده مانده و ديگری درگذشت.
مرد جوان که از خالی شدن ترمز
آگاهی يافته بود، بدون اينکه زن خود را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او
گذاشت و خواست تا برای آخرين بار دوست دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او
زنده بماند.
امروز برای خودم بود.
نه خوب بود نه بد.
رفتم
خرید. کلا از خرید زیاد خوشم نمیاد. حوصلم نمیگیره. هیچی نگرفتم.
یه پیراشکی یه بستنی قیفی
یه بسته آدامس.
کلی آهنگ گوش کردم.
آخ که چقدر من Enrique دوست دارم. "Ring My Bells "
Sometimes
you lover Sometimes you don’t
رو دیوار یکی از مغازه ها نوشته بود:
گاه به ما لطف دوست گاه جفا می رسد صورت اعمال ماست آنچه به ما می رسد.
چقدر درسته این شعر.
خیلی وقت بود به مردم توجه نکرده بودم.
چرا ما خودمون نیستیم؟
فکر نمیکنم.
اما دوست دارم که اینطور فکر کنم.
نمیدونم چرا بعضی وقتا از خودم بدم میاد.
پنجشنبه با خودم عهد کردم.
جمعه لغوش کردم.
1روز!
طولانیه نه؟
یه جای کار اشکال داره.
نمیدونم چطور باید جواب پس بدم. جواب خیلی هایی که به خاطر من دارن همه کار میکنن.
................................................
پی نوشت : خدایا چرا اینقدر تو بزرگی؟
پی نوشت : بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد
مثل یکی دو هفته قبل.
میخوام فردام خوب باشه.
اللهم عجل کل لولیک الفرج
